جای دندان سیاستمداران را ببینید
سر هرکه را بزنی این روزها٬ به جای «آخ»٬ فریاد «وا موسویان» میشنوی. در هر محفل رسانهای و سیاسی ابتدا صحبت از ظلمی است که بر «بیچاره موسویان» رفته و سپس صحبت از عدالت و انصاف و مصلحت.
موسویان این روزها یک تنه کار همه خبرها را میکند. فقط خبر از موسویان بیاورید دیگر نیاز به هیچ خبر بیارزشی که کنج تحریریهها خاک میخورد نیست٬ سطلهای زباله تحریریه را زیر و رو کنید میفهمید که این سطلها فقط برای معلمان٬ کارگران٬ زنان٬ دانشجویان و گاهی هم اراذل و اوباشی که این روزها پیش مرگ همه شدهاند جا دارد ورنه موسویان جایش روی تخم چشمهای ماست٬ بیارید خبرش را که ملت مویه میکند از بیخبری. موسویان به تنهایی همه خبرهاست و هیچ نیاز به عربدههای مزاحم بقیه مویهگران نیست پس ساکت باشید و بگذارید درد این یک نفر را التیام دهیم که او این روزها نان سفره هست٬ پول نفت هست٬ داغ گرانی مسکن هست٬ سهمیه بندی بنزین هست٬ دخترک بی پول ما «مریم حسین خواه» هست٬ موسویان امروز زخم و درد تن دانشجویان دربند هست٬ گریههای مادر «مجید توکلی» و «احمد قصابان» هست٬ بیخبریهای خانواده «علی نیکو نسبتی» در بازداشت هست٬ خونریزی شدید «احسان منصوری» که حتی مسولین اوین هم از پذیرشش سر باز زدند هست. موسویان٬ ضجههای خواهر «عدنان سنندجی» محکوم به اعدم هست٬ بغض فرو خورده مادر و پدر دخترک پزشک حلق آویز شده در بازداشتگاه همدان هست.
موسویان درد نپذیرفتن عفو «آرش سیگارچی» پس از دست دادن برادر و تحمل روزهای دشوار سرطان هست. موسویان امروز معلم در بند است. کارگار بیکار است. زنان در انتظار احضار است. دانشجوی ستاره دار است٬.غم تمام خانوادههای داغدار است. پای هیچ دوربینی هم اعتراف نخواهد کرد که با تمام همکاران مونثاش رابطه داشته است.
آری تک نویسیهای موسویان خالی از هر فسق و فجور همسان با تک نویسیهایی هست که در تمام این سالها از کسانی که مثل او اسیر شده بودند٬ به یادگار مانده است. موسویان هرگز شبی میهمان خانههای ملت ایران در قاب کوچک تلوزیون نمیشود. آخر هنوز پای میز اعتراف و دوربینهای آشنای صدا و سیما ننشسته٬ از هر گلویی برایش هزار فریاد میتراود و از هر روزنهای هزار دست برای نوازش اش بیرون آمده و از هر دریچهای هزار چراغ برای خانه تاریک اش روشن شده است٬ موسویان بی وثیقه نمیماند٬ آخر او کجا و عماد باقی کجا؟ او کجا باقی زندانیان و براندازان و جاسوسان خیالی کجا؟ اصلا کسی «هدایت غزالی» و «صباح نصیری»٬ دو دانشجوی کرد که چهار ماه در اوین بوده و حالا به سنندج منتقل شدهاند را میشناسد؟ موسویان کجا و «رشید اسماعیلی» و «صادق شجاعی» دانشجویان علامه کجا که بی صدا احضار میشوند و بی صدا هم در دل خانوادهشان آشوب میشود. مگر حلقآویز شوند و خودشان را به دار کشند تا صدای مرده آنان برابر با صدای موسویان شود.
بی ربط و پرت گفتهام؟ میدانم حق همه دانشجویان معترف دیروز یا ماندن در همان دیار است و یا فرار و پرسه زدن در خیابانهای غریبی است که هیچ سهمی از آن ندارند و میدانم گاهی نوشتن از سگهای نگهبان در دولتی٬ میتواند ملتی را اسیر کند اما گاهی یک مچ گیری سیاسی چه سهم عجیبی به یک انسان میدهد که آدم نمیتواند به همین سادگی چشم ببندد و هم صدا با همه٬ «وا موسویانا» سر دهد. همه جای دنیا هم همینطور است٬ چند روزی هست که تمام روزنامههای اینجا هم مدام برای معلم زنی که در یک کشور آفریقایی مسلمان به چهل ضربه شلاق محکوم شده است وا مصیبتا سر دادهاند و آه و نالهشان چنان است که گویی تمام غم انگلیسیها همین است که معلمی برای خدمت به آفریقا رفته و بر اساس یک اشتباه٬ نام یک عروسک خرس را «محمد» گذارده و حالا این «مسلمانهای بی رحم» او را به چهل ضربه شلاق محکوم کردهاند٬ مچ گیریها و گرو کشیهای سیاسی گاهی چنان جایگاه رفیعی به برخیها میدهد که در همان همسایگی اش اگر روزی چند زن به دلیل خشونت خانوادگی کشته شوند تنها چهل تازیانه بر این معلم زن درد دارد و فریاد و باقی همه حاشیهاند برای به حاشیه نرفتن تنها یک نفر و پیروزی جریانی که پشت این یک نفر کمین کردهاند.
باشد ما هم هیچ نمیگوییم و از فردا دلمان در سینهمان جا نمیشود از غم آنکه مبادا خانواده عزیز موسویان٬ غمگین شوند. به درک که شوهر مریم حسین خواه هنوز لنگ پول وثیقه است و رضا ولی زاده باید برای سگهای آقای رئیس حساب پس دهد و اصلا به درک که در شهر هرچه قدر هم تازیانه بر تن اراذل و اوباش بزنند٬ باز هم هیچ زنی قادر به یک همقدمی ساده با خیال خویش و خلوت خویش در خیابان نیست مگر آنکه بپذیرد٬ تن او سهم چشم قحطی دیده همه آن مردانیست که تا نبلعندش آرام نمیگیرند. به درک که خون جاری شده از دهان همین «اراذل و اوباش»٬ دل میلرزاند و هیچ یک از آنان که این روزها نگران برباد رفتن حیثیت ایراناند٬ جرات این همه قاطعیتی که در دفاع از موسویان پیشه کردهاند را ندارند تا بگویند جوی خون این مردان «اراذل»٬ عبرت نیست اما بذر نفرت خانوادههاشان چرا؟
این همه پریشان گوییام از آن است تا گفته باشم سیاست بر رسانه پیروز شده است. ما به جای نوشتن از دردهای آشکار جامعه٬ آسان به دام افتاده ایم و حتی اگر جای دندان سیاستمداران برتن مان رد خون هم بگذارد٬ پی آنیم تا کشف کنیم دندان عاریه بوده است و بعد با شعف٬ بر کشف خویش ببالیم. چنان که این روزها پای به کوچه و خیابان و خانههای مردم ایران اگر بگذاری٬ هیچ کسی غماش موسویان نیست اما پای هر رسانه و سیاستمداری که بنشینی صحبت از تنها ظلم موجود! یعنی جاسوس خواندن ایشان است. در عرصههای کلان تر نیز چنین است٬ دردها و فقرها و گرسنگی و برهنگیها جهانی این روزها فراموش شده و همه جا تنها صحبت از نزاعهای کلامی احمدی نژاد و بوش است....دندانهای عاریهای دارند گوشت تن مان را میکنند٬ رسانه اما هنوز مست کشف جنس و کیفیت و مواد به کار گرفته شده در ساخت و پرداخت این دندانهاست تا مبادا از قافله به فراموشی سپردن دردها و بزرگ کردن کوتولههای سیاست عقب مانیم.

نظرها
مسیح عزیز دز این پدر خوانده در این مورد تصمیم می گیرد. برادر بزرگ تر.
این روز ها زیاد شده اند پدر خوانده ها. اما برادر بزرگ تر هست همچنان. به پیش می تازد و چه چهار نعل هم به سوی جنگ می تازد. در چنین هنگامه ای دانشجویان و کارگران و زنان و ... به چه کار آیند برای او؟؟؟
مگر نمی بینی که حق ملت فلسطین را دارند در کنفرانس پاییزه از چنگ مردم فلسطین به در می آورند این سازشکاران!
برادر بزرگ تر سرش شلوغ است عزیز! شلوغ تر از این ها که روزنامه ها به همدان و سنندج بروند.
آیدین | November 29, 2007 10:48 PM
donbaale ye laamakaane tajridi migardam ke zaar zadanam, seil raah nandaaze... be andaazeye hameye heghaarate bashari gerye daaram.zemestaan shode yaa manam ke daaram too tab misoozam???!
پاسخ:
عزيزي نداترين ....ما سردمان شده شايد.
neda | November 29, 2007 11:12 PM
سلام. نوشته هایتان را همیشه می خوانم. تعبیر فوق العاده زیبایی به کار بردید برای آن دندان عاریه ای.
رسانه هایمان دردشان همین است. کشف آن چیزی که نقشه اش یکجورایی به آن ها داده شده است/
اگر قابل دانستید در وبلاگم نظر دهید که علاقمند دانستنش هستم.
همیشه ایام موفق باشید/
ايمان | November 29, 2007 11:32 PM
درودی از تمام دوران سخت امروز که ندای خداوندی مسیح را وقتی بر درگاه وب هم می سراییم ترس از دست دادن جان خویش را داریم.
فذاموش نمی کنم که دوران ریاست جمهوری جناب هاشمی چطور برادران و خواهران عزیز مسیحی مان که تنها جرمشان ((ایمان داشتن)) بود به تیزی چاقو به دست انسان نما های شیطان پرست کشته شدند.
یکی با 16 ضربه چاقو تا آخرین لحظه از او می خواستند که مسیح را نفی کند تا او را نکشند و به بیمارستان ببرند. هنوز هم صدای برادر میکائیلیان گوشهایم را با نام مسیح می طراواند.
((دنیا و آنچه در آن است را ، دوست مدارید.اگر کسی دنیا را دوست بدارد، محبت پدر (خدا)در او نیست.زیرا هر چه در دنیاست، یعنی هوای نفس، هوسهای چشم و غرور ناشی از مال و مقام ، نه از پدر بلکه از دنیاست. دنیا و هوسهای آن گذراست. اما آن که خواست خدا را به جا آورد ، تا ابد باقی ماند))اول یوحنا15:2
مسیح عزیزم:
چند تن را می شناسی که در این سرای (به اصطلاح خدا محور)خدا را تبعیت کنند.
رفتند تمام خوبان.
راستی مسیح عزیز. من با مطلب((وحدانیت و تثلیث خداوند))آپ شدم.
منتظر قدمهای ملموست(همراه با نظر)هستم.
پويا | November 29, 2007 11:42 PM
مسیح جانم من موندم تو که غصه همه ایران را توی دلت داری،چه جوری یک عده کوته فکر تورو از ایادی استکبار میدونند.
راحیل | November 30, 2007 12:03 AM
چه مي شود كرد؟ هان؟ مگر كاري هم از دست امثال من و شما بر مي آيد ... در اين كشور هرچه خودت را به در نفهمي بزني راحتتر زندگي مي كني ...
;كدئين | November 30, 2007 12:27 AM
دختر محشر و بي نظير ايران!تو چه ميكني با اين قلم در دستهايت...شير مادرت حلال اي شير پاك خورده ايراني...
sahar | November 30, 2007 1:02 AM
سلام چیزی برای گفتن ندارم واقعن می گم که مدتهاست از وبلاکتون در وبلاگم دوستان را بهره مند می کنم . اگر وقت داشتین خوشحال می شم نظرتان را برام بذارید و تبادل کنیم.
khakekhis | November 30, 2007 2:43 AM
به یاد آن قسمت از رمان نان وشراب می افتم که پیرمرد و جوان خنگش داد می زنند ..گاریبالدی..و دن سپینا از خواب می پرد و خیال می کند که یک هم قطار به کاتون بازگشته است...
علیرضا آستانه | November 30, 2007 8:54 AM
درود بر مسیح
حسین هستم، همان خبرنگار سرویس سیاسی منحله ی خبرگزاری اختناق قزوین!
به عکس های موجود در اینم لینک هم توجه کنی بد نیست. بقول عمید صادقی نسب "وقتی در گندمزار، پا بجای گندم درو می شود؛ اینجا تمام خانه هایمان مقبره است!"
بوسه و باتوم:
http://asrazadi.blogfa.com/post-16.aspx
آذرپاد | November 30, 2007 10:23 AM
با درود
شما هر چند در کیلومتر ها دور از ایران هستید حالیه اما به مدد دنیای مجازی خوب و به جا به رسالت خود عمل می کنید و امید انکه زمانی همه بتوانیم ازاد و بی دغدغه بنویسیم و سیاست بر رسانه فائق نشود
شاد و سرحال
یا حق
ابراهیم | November 30, 2007 10:52 AM
مسیح من برات نگرانم .
pasookh:
khodam ham
هیوا | November 30, 2007 1:34 PM
حرفی نیست ، هست ؟
وای به حالمان در آن روز که طبیعت شروع کند به تسویه حساب...وای به حالمان از آن روزی که نسل های بعدی دختر کوچکی که شبانه به خانه اش ریختند و با چهره های پوشیده آرامش خانوادگیشان به باد تمسخر گرفتند و پدرش تحقیر کردند و به جرم بداقبالی بازداشت کردند و مادرش به گریه انداختند ، دختری که از ترس حتی نمی توانست گریه کند ، نسل های بعدی همین دختر ، خنجر کین به دست گیرند و بساط عقده گشایی برپا کنند ، وای به حالمان در آن روزی که سیلی خورده ها ، سیلی بزنند. وای به حالمان در آن زمانی که زخم خورده ها ، درنده شوند. آن روزگار آنقدر دور نیست که مثل روز رستاخیز ، پشت گوشمان بیاندازیم و بگذریم.آن دوران نزدیک است ، نه در کنار گوشمان ، بلکه روبرویمان.
این زخم ها ، تنها جای دندان سیاستمداران نیست مسیح، جای دندان همه ماست. جای نیش همه ما روی بدن و روح آنها به یادگار گذاشته شده است. این دسته گلی ست که هر شاخه اش را یکی از ما چیده است.
وای به حالمان از انتقام طبیعت !
رضا عظیمی | November 30, 2007 1:50 PM
مدتها يكي از دلخوشكنكم اين بود كه اگرچه سالهاست دفترچه بيمه دارم اما تمام اوراق ان ننوشته و نكنده الصاق آن است. چند روزي است هي بهم سرم وصل مي كنند و هر روز و هر وعده چند آمپول به من تزريق ميكنند. دست نوازشگر دوست طبيبم هست كه هر روز به سر و رويم كشيده مي شود تا ببيند حالم خوب شده است يا نه. دوستي كه هميشه به شوخي مي گفت خسيس بيمار نميشوي كه به مال و منال من افزوده نشه. اين چه دردي است نمي دانم كه بيش از يك ماهه در زندگي شخصي و خانوادگي و اجتماعي من افتاده و حتي موقعيت شغلي مرا هم در خطر قرار داده. مسيح عزيز زمستان امسال زودتر و سردتر سر رسيده است يا تن من رنجورتر و ضعيف تر شده است؟ مواظب خودت باش خواهر من از كلامت آتش مي بارد! آتشي كه در دل اين سرما هم ممكن است تنت را بسوزانت.
سلامت | November 30, 2007 2:00 PM
:((
شهاب | November 30, 2007 2:34 PM
سلام.این بی خبری درد کهنه ایست.اگر جریان اطلاعات سالم باشد هر دولتی سر کار باشد باشد.اما مسیح عزیز.ببخشید.ببخشید.ببخشید.یک خواهش/تو رو خدا در آن دیار غربت قریب جایی نرو وکاری نکن که گزک دست کسی بدهی.
pasookh:
khialat takht rafigh be kari ke iman nadaram tan nadeham. mamnoonam az negaraniat.
ugd | November 30, 2007 3:18 PM
به خیالشان که از این نبرد قدرت که در پلید ترین سطح ان در جریان است سهمی هم به رفرمیست جماعت ها می رسد...همان حماقت های همیشگی...همان هیجان های همیشگی یشان...همان افول ژورنالیسم...همان سقوط.
سامان صفرزایی | November 30, 2007 3:27 PM
masih joonam, injaa kheili vaghte sarde.rabti ham be zemestaan o bahaar o taabestaan nadaare!to ro khodaa be fekre khodet ham baash gaahi. aslan doost nadaaram too insarmaa baraaye garm shodan ,delam besooze.
moraghebe khodet baash doostdaashtani...
alaleh | November 30, 2007 4:02 PM
این یکی از تاثیر گذار ترین نوشته هایی بود که خوانده بودم واقعا زیبا بود
rezar | November 30, 2007 4:04 PM
مسیح هنوز طولانی می نویسی اما خوب
pasokh:
gahi tahmolam kon aziz
اعظم ویسمه | November 30, 2007 4:25 PM
تا سید ....است ملوک . ملکو بر باد است
آبرین به دید تیز
این روز ها همه که نه بسیار بیعیرت شدهایم ایاما سزاوریم که احمدی و ....برماحکم کنند؟
در جلسه بگو . بخند ...و احمدی بعداز ختم چندپرونده احمد رو به ارباب مرده و میگوید آخرین پرونده خدا نمانیده شما در آسمان تقاضای استیفا کرده ارباب میگوید نظرت چیست نوکر میگوید قربان
موافقت برای رو کم کنی من خودم کلی آدم دارم
oldlover@yahoo.com | November 30, 2007 6:35 PM
سلام
.......
ثمين | November 30, 2007 6:53 PM
این روزها وقتی سراغ وبهایی که دوست دارم می روم، چشمم انگار روی می گرداند که نبیند و نخواند و نبوید گندی را که دنیایمان را گرفته.
خبر خوشی نیست. همچنان میخوانیمت.
کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را..
بابالو | November 30, 2007 7:41 PM
ای ی ی ی....
شهاب | November 30, 2007 8:51 PM
چه بگويم كه نا گفته ها را خوب مي گويي؟!
به كيهاني هاهم بگو جوجه اردك زشت تبديل به قو شده:)
شيرين ناز | November 30, 2007 10:09 PM
تنم می لرزد و دستم می لرزد و نفسم می لرزد و صدا در گلویم می لرزد و ستون خانه ام می لرزد و...
باز هم بگویم که چه ها می لرزد اینجا؟ شاید که زمستان است اما سرما نیست که بیداد می کند. لرزش ما هم نه از سرما و نه از ترس است... از درد است. مراقب خودت باش دختر. شهر نا امن است.
لاله | November 30, 2007 10:34 PM
در سينه ام دلي است كه از ابتداي خود
صدبار توبه كار و شكست و حيا نكرد.........
بشكن مصي جون
بشكن
بازم...
يار دبستاني تو | December 1, 2007 12:45 AM
مسیح مسیح مسیح ... چه برایت بنویسم وقتی همه فریادهای فرو خورده ام در نگاهت آرام گرفته ... نمی خواهم کسی بفهمد ، بداند که کی و کجا این اتفاق افتاد که چشمهای وزغی من با دردهای ناگفته ات خیس شد ، بی آنکه بدانی با تو خو گرفت ... دعا می کنم دوست بمانیم برای هم ...
pasokh
mimanim ta hamishe maryamtarin.
م.ش | December 1, 2007 4:26 AM
درود بر شما. البته این شرایط فقط مختص ایران است .این نکته باید مورد توجه کسانی قرار گیرد که به امید به اصطلاح اصلاح طلبان هیاهوی انتخابات را از اکنون شروع کرده اند.
بهرامی | December 1, 2007 5:58 AM
نمیدونم خدائی که در این نزدیکی است...کی میخواد دست انتقامشو بیرون بیاره...منتظرم...
مهرآئین | December 1, 2007 8:10 AM
به نكته خوبي اشاره كردي ولي اتهام زني كيهان وارانه ات را شايسته نمي دانم.قرار نشد ما هم مثل جبه ي مقابل آتش به خرمن آبروي افراد بزنيم.
حميد | December 1, 2007 9:34 AM
مسیح گرامی!
یاد آنها که مظلوم واقع شده اند و کسی را از آنها یاد نیست، بسیار بجاست اما خلط موضوع موسویان با آنها به حل مسایل این بی پناهان نه تنها کمکی نمی کند بلکه به شر و شور و یکه تازی مهاجمین هم می افزاید. اظهار نظر رئیس جمهور و در تکمیل آن اظهار نظر وزیر اطلاعات بر علیه رای قاضی، دخالت آشکار قوه مجریه در امور قوه قضائیه و نقض تفکیک قوا به عنوان مهم ترین نشان دموکراسی است. اگر حکومت بتواند این باب را باز کند و بتواند موفق هم بشود فاتحه باقی و همه آنها که سنگشان را به سینه می زنی باید خواند. موسویان حامیان معتبری دارد. بنده و شما ممکن است از حامیان آنها هم دل خوشی نداشته باشیم، از دادگاه انقلاب هم خوشمان نیاید، از عملکرد کرباسچی هم در موضع یک شهردار اسبق راضی نباشیم، اما همین وزیر اطلاعات امروز، دیروز در ردای یک قاضی می گفت من اکنون به عنوان یک قاضی مامور رسیدگی به پرونده شهردار شده ام و مامور رسیدگی به دزدیهای میلیاردی دیگر که نیستم. اگر قاضی دیروز به ظاهر خود را محدود به قضاوت در پرونده شهردار می دانست و در باطن می خواست با هاشمی تسویه حساب کند، امروز هم داستان همان داستان قدیمی است با این تفاوت که قاضی دیروز در لباس وزیر اطلاعات امروز، به کمک رئیس جمهور و سخنگوی همه کاره دولت باز به دنبال تسویه حساب با هاشمی است تا اگر دیروز توانستند شهردار را رئیس جمهور بکنند شاید امروز بتوانند به کمک همدیگر کار بزرگ تری هم بکنند. بنده و شما که مثل قاضی پرونده کرباسچی نیستیم و به ردای وزارت اطلاعات چشم نداریم تا چشم به همه دزدیهای زمانه ببندیم الا وام ناحق بیست میلیونی کرباسچی به شهردار یک منطقه. من و شما با توضیحات آقای لاریجانی باورمان شده که در پرونده هسته ای چیزی پس و پنهان نداریم. با این منطق جاسوسی هسته ای موسویان هم چیزی در ردیف بیست میلیون وام کرباسچی به شهردار یک منطقه باید باشد. لذا علنی کردن محاکمه موسویان بدون محاکمه علنی باقی و سایر متهمین و فرزندان مظلوم و زندانی کشور، شاید پست وزارت دیگری برای قاضی آن محکمه در آینده خالی کند اما به این گمان دلخوش نباش که برای بهبود فضای قضای کشور قدمی بر داشته شود.
امضا محفوظ | December 1, 2007 12:38 PM
با فريادم
شاد
نهيب دهشت آن خيل عظيمي را خفه مي كنم
كه روزگاري است
صفاي خانه را از ياد برده است.
Anonymous | December 1, 2007 12:58 PM
مسیح...می ترسم.از اینکه نتونی عید برگردی...از اینکه وقتی برگشتی یه وقت کاریت داشته باشن...و از خیلی چیزای دیگه...تو رو خدا بیشتر خودداری کن
شیدا | December 1, 2007 1:08 PM
سلام همفکر عزیز فریاد بعضی ها اصلا شنیده نمی شود یعنی گوش شنوایی نیست تا زور هست منطق نیست چه بگویم شما همه را گفتید فقط اگه وقتی کردی به این وبلاگ فقیرانه شهرستانی هم سری بزن شاید چیزی دستگیرت بشه
وبلاگ صبح رامهرمز
رامهرمزی | December 1, 2007 7:32 PM
http://solouk.persiangig.ir/hoghooghe_zan.wma
محمود ارجمندي | December 1, 2007 7:50 PM
شما که بهتر میدونی؛ پاپتی جماعت ارزش خبری نداره.
Anonymous | December 1, 2007 9:13 PM
این کتاب تحصن محشره! ای کاش یه کتاب در مورد 18 تیر هم بود
من 4-5 تاش رو دارم چون دیگه تجدید چاب نمی شه اگه خواسین اینجا اضافی هست!
سعید | December 1, 2007 10:20 PM
به نام خدا
چند سوال؟
آيا شما
1-نويسنده اي منتقد فقط از دولت و اصولگرايان حاكم هستيد ؟
2-نويسنده مخرب دولتيد ؟
3-و يا فقط نويسنده منتقدي؟
* موارد1 و 2 در قلم پراني هاي شما به روشني مشهود است اما مورد3 به هيچ عنوان ديده نمي شود .
سوالات بعدي
1 - با اصولگرايان و به اصطلاح عام تر اصحاب راست حاكميت چه مشكلي داريد؟
2 -آيا از سوي آنها جايي به منافع شما لطمه وارد شده است كه چنين سينه چاك مي دهي و در اظهارات مكتوب كف مي كني و عقده مي تركاني ؟
3-اگر در باره مورد 3 ادعا داريد چرا در هيچ كجا حتي نيم نگاه معترضانه اي در قلم فرسايي هاي شما از به اصطلاح اصلاح طلبان و يا عام تر چپ ها به چشم نمي خورد؟
چرا اين همه عقده؟
با قلم قوي اما از انديشه اي معيوب و مريض و بي تقوي جز اين نمي تراود."فحاشي،عقده گشايي، سمپاشي،هرزه گويي و ..."
اما مي توان آن را اصلاح كرد و منتقد بود و آمرانه و دلسوزانه نوشت.
تحقيقا در تراوشات ذهني شما طرف مقابل ابليس جلوه كرده است و موافقان با شما فرشته اند(شاهد متون مكتوبتان).
pasokh
peyda kardane maghalate enteghadie man be eslah talaban doshvar nist dooste nashenas...dar hamin matlabe akhar neshani nayafti??
Anonymous | December 1, 2007 11:51 PM
این فرهنگ ما است که کاملا خراب شده. فرهنگی که کارش مدام گریه و زاری است برای کسانی که 1400 سال پیش کشته شده اند یا عربی به عربی ظلم کرده و ما حالا گریه اش را می کنیم. کدام مداحی است که بخواند: گریه کنیم برای این کودکانی که در خیابانها گدایی می کنند و اسیرانی که بی عدالتیها زیر شکنجه شان انداخته و هزاران ظلم دیگه ...؟ هنوز هم مدام محرم زمان گریه و زاری برای کسانی است که قرنها پیش بوده اند. چرا مداحی را تغییر نمی دهند؟
Anonymous | December 2, 2007 5:26 AM
سلام بر مسیح عزیز.....چندی پیش که شرق هنوز به راه بود سرمقاله ای را اختصاص داده بود به قلم بی مانند استاد پردانش و دردکشیده روزنامه نگاری و رسانه"علی اکبر قاضی زاده دلسوز"....یادبودی برای پیرمرد فقید"بلوری" روزنامه نگار کهنه کار نوشته بود... زیر این سرخط(..خورده فرمایشی نیست؟!)چکیده مطلب بی کسی و تنهایی رسانه ای ها بود و چشم به دهان بودن عزیزان مثلا روزنامه نگار فعلی به اینکه فلان کسک(فلان دست اندر کار درجه 7 دولتی نما) چه افاضه فیضی میکنند که بلافاصله تیتر بزنند و فکر هم میکنند که خبر به قول خودشان کار کرده اند! و این پیشکسوت روزنامه نگاری که امسال چهلمین سال حضورش در رسانه مکتوب است در تمام کلاسهایش به تلخی از این بی مایگی دانش به اصطلاح روزنامه نگاران پرمدعا ناله میکند ....مسیح عزیز واقعیت تلخ وساده ای است:با تمام احترامی که برای همه همصنفانم قائلم باید یگویم این بی دانشی و خبر ندانی و اولویت سازیهای بیمایه خبری موج می زند در این رسانه ها...این پیروزی سیاست بر رسانه که گفتی دلیل اصلی اش شکست رسانه ازجهل در اصول آکادمیک رسانه ای پدید آورندگانش است در مرحله اول که رسانه را رویاروی بازیهای سیاسی قرار داده و بعد هم باخته است....و این تاثیر پذیری روزنامه هادر دنیا به این گستردگی که در ایران است نیست..هرگز...اثبات کردنش (کمبود دانش تخصصی و کاربردی روزنامه نگاری ومخصوصا خبردانی ..)هم دغدغه دو ساله ام بوده در پزوهشی که اگر درد مالی اجازه دهد به زودی منتشرش خواهم کرد....الحق راست گفتی از سطل زباله تحریریه ها که پر است از آنچه خبر است و در صفحه ها همه حرفهای بی ارزش و کلی این وآن است...خودت تا حالا دقت کرده ای در هیچ جای دنیا اینقدر تیتر و خبر نقلی در روزنامه ها نداریم...دیوید رندال روزنامه نگار و نویسنده قدیمی bbc خبر رااز نظر ارزش انتشار و اعتبار ونیازمخاطب به سه دسته تقسیم میکند ..اول:"شد"--- دوم: "گفت:شد" --سوم:"گفت :میشود" و در نهایت خبرهایی که فقط "گفت:..." هستند را شبه خبر میداند... ...حالا شما از این عزیزانی که تیتر یک آنها بالای ده نمره از بیست نمره اشتباهات اصولی داره انتظار داری خبر بشناسند و بدانند ؟
فرجام کمانه | December 3, 2007 12:06 AM
همیشه همان...
اندوه
همان:
تیری به جگر درنشسته تاسوفار
تسلای خاطر
همان:
مرثیه ای ساز کردن._
غم همان و غم واژه همان
نام صاحب مرثیه
دیگر.
مسیح،عزیزکم،ما شکیبا بودیم
و این است آن کلامی که ما را به تمامی
وصف می تواند کرد...
دلم برایت تنگ شده...
ریحانه | December 3, 2007 5:55 PM
ممنونم مسيح جان که همه عزيزان در بند را ياد کردی. ميدانی هيچ چيزی سخت تر از اين نیست که تو برای آزادی مردم به زندان بروی و مردم هم اگر زورشان نميرسد تو را حمايت کنند يادت را هم فراموش کنند!
بیتا یاری- فریاد | December 4, 2007 11:43 AM
با سلام
فقط می خواستم به شما به خاطر قلم توانایتان تبریک بگویم و خسته نباشید عرض کنم ان شاءالله که درتمام مراحل زندگی و هدفتان موفق باشید.
من از طریق روزنامه اعتماد ملی با شما و نوشته هایتان آشنا شدم
عسل | December 5, 2007 10:42 PM
واقعا جالب بود و من را بيش از پيش بهHǂ8>qiاندن نوشته هاي شما ترغيب كرد.
ahmad | December 8, 2007 4:00 PM
من فقط ميخواهم نظرم را تصحيح كنم. چنين بود: ...به خواندن...
ahmad | December 8, 2007 8:54 PM
پوپولیسم فقط در مرام و مسلک احمدی نژاد و رفقا نیست. همین متن سرشار از احساس شما مصداق بارز ترویج پوپولیسم است هر چند رفقا برایت به به و چه چه کنند.من درس روزنامه نگاری نخوانده ام اما مطمئنم این مطلب شما اصلا ژورنالیسم نیست.
فرهاد | December 9, 2007 1:46 AM
سلام. از همه در این مطلب اسم برده اید جز زندانیان آذربایجان. از سعید متین پور که 200 روز است در اتفرادی است. از مهندس عبداله عباسی جوان که 90 روز است در اوین شکنجه می شود. از بهروز صفری از جلیل غنی لو از لیلا حیدری از ایلقار مرندلی از علیرضا متین پور از عباس لسانی از هادی حمیدی ازقاسم سیدین زاده و... دهها و دهها آذربایجانی در بند دیگر
mehdi | December 12, 2007 5:11 PM
بگذار تا بگریم
چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد
روز وداع یاران...
الهام و احسان | December 13, 2007 3:20 PM
salam. fekr nemikonin vaghtesh shode bashe ke 1 site vase ettelaate afrade zendani shode va marahele kareshoon dorost konim?
regards
age movafeghin va mitoonin list be dastemoon beresoonin man dar khedmatam.
mohandes | December 16, 2007 12:27 AM
من فقط میخواستم بهتون یاداور بشم که تا وقتی نتونیم درک کنیم ارزشهای سازنه جامعه چیه و جامعه شناسیمون ضعیف باشه فقط ادعای روشنفکری می کنیم و یه حرفهایی از سر نااگاهی میزنیم
الهام | December 29, 2007 8:23 PM
اگر قصد توهین به ریئس جمهور رو داشتی باید بگم که واقعا بی اطلاعاتی هیچی حالیت نیست من که خیلی به ریئس جمهور ومملکتم احترام می ذارم ولی بهت بگم قبل از هر حرفی هم خوب وببین هم بدو بعد مقایسه کن ببین کدوم یکی به یکی دیگه می چربه به نظر من باید بری یکم اطلاعاتتو زیاد کنی و از روی احساسلت حرف نزنی امید وارم که تغییر کنی فقط در اخر بهت بگم من عاشق کشورمم و از ریئس جمهورمم کمال رضایت و دارم با اینکه هیچ نسبتی باهاش ندارم
irani | February 22, 2008 4:22 PM